
تو آمدی و به زن آبرو بخشیدی و گسترهxadای بیxad پایان از مقام یک بانو را در برابرش گشودی.
کدام زن چون تو به جهان، نور پاشید و کدام بانو همانند تو بوی خدا میxadداد؛ آن سان که خورشید به همه سوی، نور میxadپاشید و جایی از زمین را از روشنایی و گرمای خود، تهی نمیxadخواهد. تو نیز چنین بودی که سردی و سیاهی و تاریکی دلxadها و جانxadها و افقxadها را بر نمیxadتابیدی و از جایگاه بلند خویش، به همه سوی، روشنایی و نور گسترانیدی، تا چون خورشید، گلxadها و بستانxadها، از نور و گرمای تو پرورش یابند و عقلxadها و ذهنxadها شکوفا شوند.
کیست که به دامانت بیاویزد و دستانش از مائدهxadهای آسمانی، لبریز نشود؟! کسیت که نامت را ببرد و بر نهال دلش شکوفه آرامش ننشیند، و کسیت که دریچه دلش را به سوی تو بگشاید و آکنده از عطر دلاویز وجودت نگردد؟!
بانوی هجده ساله! افسوس که واژگان، از نمایش بلندای قامتت ناتوانند، همان گونه که آینه هستی را توان تماشای چهره کاملت نبوده است.
آری! ژرفای سیمای معنویxadات را تنها در آینه ملکوت باید دید، و مقام ناپیدایت را تنها در جهانی دیگر میxadتوان به نظاره نشست.
سلام بر تو ای «محدّثه»، ای «زهرا»، ای «زهره»، و ای آنxadکه تو را نتوان با کسی سنجید؛ جز آنکه بگوییم: «فاطمه، فاطمه است.
برچسب:
نویسنده: نیما دادخواه